بهش فكر كن... هروقت اين جمله رو بگن يعني اينكه ديگه فرصتي نداري حالا هر جا باشه؛ سر جلسه امتحان... وقت ثبت نام در جايي... فرصت قرعه كشي توي بانك... پشت گوشي تلفن وقتي داري با كارت تلفن حرف مي زني... سر كنكور... گاهي اوقات هم توي زندگي، توي دوستيها، توي با هم بودنها ... هر جا و هر زماني كه بشنوي احساس مي كني كه ديگه كاري از دستت بر نمي آد چون اگر مي تونستي تا قبل از شنيدن اين جمله حتما كاري مي كردي اما اگر كاري نكني ديگه فرصتي نداري... بعضي جاها خيلي هم مهم نيست يا شايد باز هم بعد از مدتي فرصتي دوباره بدست بياري ولي... گاهي اوقات هيچ كاري ديگه از دستت بر نمي آد و خيلي برات گرون تموم مي شه...
دوستم هميشه سعي كنيم نذاريم به اين جمله برسيم... يك لحظه هايي رو نبايد از دست داد چون شايد اون موقع متوجه نشيم اما حتما بعدش خيلي پشيمون ميشيم... قدر همه وقتها و لحظه هامون بدونيم...تا هنوز وقت هست...
حتما تا حالا فكر كردي كه چقدر برف قشنگِ ، سفيدِ، پاك و ... اما اين خيلي جالبه كه بي صدا و ساكتِ ...ِ خيلي وقتها مي شه كه توي خونه گرم و نرم نشستيم و تا وقتي كه نريم دم در پنجره نمي فهميم كه برف داره ميآد .... خيلي صبور ِ وقتي مي آد با صبر و حوصله ، آروم آروم مي شينه روي زمين و همه جا رو سفيد مي كنه....وقتي هم كه روي زمين مي شينه خيلي زود آب مي شه انقدر زود كه كسي نمي فهمه كجا رفت و كي آب شد ...
دوستم دوست دارم مثل برف باشم...
اما دوستم! اون فقط دلش می خواست زمینو بقل کنه و یک بار هم آسمونو ببوسه... فقط همین...
نمي دونم چه حسي كه هر وقت مي خواهم برم پيشش و ازش خبر بگيرم مي ترسم... ترس كه نه اما يك حس عجيبي مي آد و جرأت نمي كنم برم پيشش و ازش باخبر بشم... از اون خيلي چيزا ياد گرفتم ... يك زماني كه واقعا هيچ كسي رو نداشتم همه كسم بود... همه دنيام بود... لحظه شماري مي كردم كه برم پيشش و ببينمش ... كنارش باشم و لمسش كنم... يك كاري كنم كه بيشتر توجهش به من باشه و بيشتر دوستم داشته باشه .... شايد عاشقش بودم... اما واقعا اولين كسي بود كه وقتي كنارش بودم حركت خون توي رگهام رو حس مي كردم، طوري كه داغ مي شدم...
دلم مي خواد برم كنارش بشينم و به حرفاش گوش بدم... به ساز زدنش ساعتها گوش كنم و...
اما نمي دونم چرا مي ترسم كه به ديدنش برم...
