دوستم اين حس، خيلي وقت سراغم نيومده از ته دل آرزو مي كنم كه سراغ تو بياد و... يادت نره دوستم! منو در جريان بذار تا از خوشحالي تو دلگرم بشم.
چه حس خوبيِ وقتي انقدر خوشحال بشي كه بخواهي از فرط شادي جيغ بزني. داد بزني و نتوني حسي كه داري رو با كلمات بيان كني... فقط وقتي داد مي زني با اون صدايي كه از گلوت بيرون مي آد يك جوري تخليه مي شي، و از او ن وقتايي كه انقدر هيجان زده و خوشحالي كه از ذوق گريه ات مي گيره، هيچي نمي توني بگي و همه دردها رو فراموش مي كني... زمان برات همون لحظه مي شه... شايد خيلي زمانش اندك باشه اما...
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:49  توسط پگاه
|
ماهی کوچیکه ماهی ریزتره را می خورد، ماهي بزرگه ماهي كوچيكه را مي خورد، پس فقط بزرگ ترين ماهي است كه چاق مي شود. آيا تو جماعتي مثل اينها را مي شناسي؟ (شل سيلوراستاين)
من كه دوست ندارم همچين جماعتي رو بشناسم آخه...
راستي دوستم ماهيهاي عيدم هنوز زنده هستن. با هم خوبن و خوش... اي كاش جماعت ما از اين دسته بودند.
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 18:25  توسط پگاه
|
تا حالا صداي نفس كشيدن هايش را گوش كردي؟ يك بار دقت كن كه چه زيباست و چه منظم... دم، بازدم ... دمهايش محكم تر از بازدمهايش است چرا؟ نمي دانم اما سرشار از آرامش است. زندگيش وقف خوبي است. مهربان و صبور ... وقتي به چشمانش نگاه مي كنم آنقدر زلال است كه خودم را در آن مي بينم... صدايش برايم هميشه آرام و دلگرم ... و نبودش... نبودش سخت... خيلي سخت، آنقدر دشوار كه با گذشت همه سالها باز هم نبودش را برابر با گم شدن خود مي دانم...وقتي هست محكم ترين كوه دنيا را دارم اما وقتي مي رود دلم فرو مي ريزد و در اين شهر شلوغ گم مي شوم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 13:9  توسط پگاه
|
می خواهم بنویسم امیدوارم موفق بشم چون برای من نوشتن خیلی سخته اما صحبت کردن راحتتر.
ممنون از همه کسانی که وقت می گذارند و این نوشته ها را می خوانند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:25  توسط پگاه
|
