تبليغاتX
:: دوستم! ::

:: دوستم! ::

 
دوستم دلم مي خواهد بچه بشم، مثل قديما با تو دعوا كنم ... شايد هم موهاتو بكشم و تو گريه كني و بري مامانتو بياري و من فقط به مامانت با ترس نگاه كنم و اونم منو دعوا كنه... دوست دارم گيلاسهاي قرمزو بردارم بندازم پشت گوشم و فكر كنم خيلي خوشگل شدم و همش فكر كنم كه بخورمشون يا نه... و يكدفعه تو بيايو اونا رو از گوشم بكني و بخوري و شروع كنم به گريه كردن... دوست دارم توي كوچه لي لي بازي كنم و پام بره روي خط و ببازم...  آن مان نمانا دودو اسكاچي...و بازم به قول گفتني گرگ بشم و لجم در بياد و حرص بخورم كه نه يك بار ديگه بگيم... همش فكر و ذكرم اين باشه كه خاله بازي كنم و انقدر توي بازي به جاي غذا آب بخورم كه دلم درد بگيره...گردو شكستم...

واي كه چه دوراني بود... اي كاش دردها به همين اندازه بود كه بعد از چند ساعت از ياد مي رفت... نمي دونم چرا وقتي بزرگ مي شيم دردهامونم بزرگ مي شه... اما شايد هم ما اونارو بزرگ مي كنيم و براي خودمون ازشون يك غول مي سازيم... در هر حال فكر مي كنم اين غول اومده سراغ من ... خدا به داد غوله برسه... شايدم به داد من بايد برسه، نمي دونم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 13:39  توسط پگاه  | 

انقدر خسته بود كه همه بدنش از خستگي درد مي كرد، من صداشو مي شنيدم با اينكه هيچ چيزي نمي گفت، من خيسي اشكاشو روي گونه هاش حس مي كردم با اينكه گريه نمي كرد، توي گوشم صداي سخت نفس كشيدنش بود اما هيچ كس نمي فهميد... همه فكر مي كردند كه چه آرام نشسته و تماشا مي كنه اما من مي فهميدم كه اون هيچ چيز نمي بينه جز مشكلاتشو، دوست داشت داد بزنه فرياد بزنه بگه چرا؟... اما مي دونست اين چرا جوابي نداره... من همه اينها رو مي ديدم و نمي تونستم كمكي بهش كنم، كاري از دستم بر نمي اومد خيلي سخت بود... خيلي سخت دوستم...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 18:8  توسط پگاه  | 

خسته شدم به كي بگم دردمو كه ديگه طاقت ندارم، باور كن دوستم امروز ديگه بريدم به اندازه اي كه وقتي به خودم اومدم ديدم دارم گريه مي كنم اونم با صداي بلند... دلم براي صداي گريه خودم تنگ شده بود، انگار خيلي از خودم دور شده بودم و مثل يك غريبه به اين آوا گوش مي كردم...

دوستم خسته شدم از اين همه... از اين همه التماس هايي كه در چشمهام، از اين همه لبخندهاي الكي كه بايد روي لبام باشه تا يك كاري بشه پيش بره، خسته شدم از اين همه باج دادنها، از اين همه رشوه دادنها براي كاري كه وظيفه است و بايد انجام بشه ... اما هيچ كس سر كار خودش نيست و اصلاً به آدم توجه نمي كنند كه چي مي گي. 

قبول دارم من هم اصلاً سر جاي خودم نيستم، اما چاره اي ندارم و انتخاب من نبوده... در هر حال بايد اميدوار بود كه "زمان" مثل هميشه مشكلات رو حل مي كنه... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 19:12  توسط پگاه  | 

وقتي به كلمه "شكست" فكر مي كني، مي بيني كه فقط ناراحت كننده است، در مورد هر چيزي.

ليوان شكست، تيمش شكست، شيشه پنجره شكست، درب شكست، بغضش شكست، قلبش شكست، دلش شكست، حرمتش شكست و ... و هزاران شكست ديگه كه اصلاً هيچ كدومش مثبت و يا حتي خنثي هم نيستند.

اما مهم اينه كه بعد از همه اين شكستها، دوستم! بلند شي و بگردي دنبال راه درست. بري ليوان جديدتري بخري، شيشه پنجره رو عوض كني، تيمتو بيشتر تشويق يا تقويت كني و منتظر بازيِ بعدي باشي، اشكاتو پاك كني و با چشماي تميز دنيا رو نگاه كني، راه درستُ پيدا كني و دلي كه شايد به نظرت ازش چيزي نمونده دوباره توي سينه ات پيداش كني و مراقبش باشي و از تجربه سختي كه داشتي درس بگيري، ارزش همه آدمها رو بفهمي و بدوني كه چه جوري رفتار كني تا به حرمتت و شخصيتت توهين نشه و ...

اما...

اما اي كاش مسبب اين شكستها مخصوصاً شكست دل و حرمت منو تو نباشيم، دوستم! ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 0:54  توسط پگاه  |