تبليغاتX
:: دوستم! ::

:: دوستم! ::

واي دوستم خيلي خوشحالم... يك فكري كه تقريباً سه ماه باهاش درگيرم بالاخره حل شد...راستي دارم مي رم مسافرت... (اميدوارم كه اگه به صلاحم باشه ديگه برنگردم)... تو اين چند وقت فكر نكنم بتونم چيزي بنويسم... فعلا خداحافظ دوستم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:53  توسط پگاه  | 

داشتم فكر مي كردم كه تو اين دنياي به اين بزرگي من چه چيزي دارم كه بتونم بگم مال منه و مختص منه و كس ديگري اونو نداره، يعني اصلا چيزي هست كه متعلق به من باشه و من اونو براي خودم با ارزش ترين چيز بدونم؟...

آره فكر كنم مي دونم چيه... اون احساس منه... از نظر من بزرگترين گنج هر كسي احساسش... با اين كه گاهي اوقات مجبوري و احساستو بايد ناديده بگيري... اما پر بهاترين چيزي كه آدما خودشون داارند و دركش مي كنند همون احساسشون... فكر كن اگر حس نمي كردي ديگه هيچ چيز معني نداشت...

دوستم من تو رو حس مي كنم... با تمام وجودم حست مي كنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 16:56  توسط پگاه  | 

نيستي... اما حست مي كنم عزيزم... هر جا هستي سلامت و خوش باشي و مثل هميشه حامي و نگهدار من، كه اگه نبودي من نبودم و هميشه از روزي مي ترسم كه... نمي خواهم حرفشو بزنم. نيستي... خيلي سخته اما دوست دارم هميشه با من باشي... امروز همه كادو مي خريدند اما من...

دوري هم قشنگي هاي خودشو داره، خواستم بگم روزت مبارك عزيزم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 19:24  توسط پگاه  | 

اگه یک روز ببینمش حرفی ندارم بهش بگم شایدم خیلی حرفا دارم گله و شکایت دارمَ اما نمی دونم بازم چی بگم...

فکر کنم اون موقع اصلا دیگه فرقی نمی کنه که چی کار کرده، چی شده، دوست دارم فقط ببینمش... فکر کنم خیلی جالب باشه که ببینم اون چه حسی داره بهم، اون چه جوری توی چشمام نگاه می کنه... چه حرفی می زنه... خودم هم جالب که بدونم چی کار می کنم، توی دلم چه احساسی بهش دارم، آيا بازم... نه نمي دونم اصلا نمي دونم...

فکر کنم اگه یک بار دیگه ببینمش خودمو خیلی بهتر بشناسم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:25  توسط پگاه  | 

داشتم با خودم فكر مي كردم كه بعضي چيزها توي دنيا با وجود ديگري معني مي گيرند... مثلا آسمون اگر زمين نباشه معني نداره بايد زمين باشه تا از روي زمين بزرگي و عظمت آسمونو ببيني... يا تاريكي، وقتي به معني تاريكي فكر مي كني يعني نبودِ نور پس با وجود نور و روشنايي معني مي گيره... آدما اينجوري نيستند همگي وجود دارند اما بعضي ها دوست دارند كه به خودشون همچين خصلتي بدهند، با وجود كس ديگري به حضور خودشون پي ببرند و از اين طرز زندگي لذت مي برند... اما اي كاش كس ديگر انقدر جنبه و ظرفيت داشته باشه كه از اين موقعيتش سوء استفاده نكنه... مثل زمين و نور هميشه وجود داشته باشه و آسمون و تاريكي و تنها نذاره...

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 11:36  توسط پگاه  | 

شروع شد.... تابستونو گرما شروع شد، از اون بهتر امتحانا تموم شد و از اين به بعد خيلي وقت خواهم داشت كه روي نوشته هام فكر كنم و بهتر بنويسم. اميدوارم كه خودم و همه دوستام امتحانارو پاس كنيم و مجبور به گذراندن مجدد نشيم. دوستم واسه تابستون يك عالمه نقشه كشيدم و همه جا مي خواهم برم... تو هم با من باش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 12:20  توسط پگاه  |