تبليغاتX
:: دوستم! ::

:: دوستم! ::

نمي دونم چه حسي كه هر وقت مي خواهم برم پيشش و ازش خبر بگيرم مي ترسم... ترس كه نه اما يك حس عجيبي مي آد و جرأت نمي كنم برم پيشش و ازش باخبر بشم... از اون خيلي چيزا ياد گرفتم ... يك زماني كه واقعا هيچ كسي رو نداشتم همه كسم بود... همه دنيام بود... لحظه شماري مي كردم كه برم پيشش و ببينمش ... كنارش باشم و لمسش كنم... يك كاري كنم كه بيشتر توجهش به من باشه و بيشتر دوستم داشته باشه .... شايد عاشقش بودم... اما واقعا اولين كسي بود كه وقتي كنارش بودم حركت خون توي رگهام رو حس مي كردم، طوري كه داغ مي شدم...

دلم مي خواد برم كنارش بشينم و به حرفاش گوش بدم... به ساز زدنش ساعتها گوش كنم و...

اما نمي دونم چرا مي ترسم كه به ديدنش برم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 21:12  توسط پگاه  | 

 

دلم مي خواد بلند شم برم بالا پشت بوم ستاره ها رو ببينم يك شهاب هم بياد رد بشه و آرزو كنم ... شنيدم اون موقع آدم هر چي بگه بر آورده مي شه و به آرزوش مي رسه... آرزوم چيه!... اصلا آرزويي دارم؟... آره دارم اما مربوط به گذشته هاست...

دلم مي خواد برگردم به اون خونه...

چقدر خاطره دارم ... دلم مي خواست كه يك بار ديگه برگردم به اون خونه و همه آدمهاي اون خونه هم بودند... كنار هم... دوستم! دلم خيلي هواي اون موقع هارو كرده...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 22:42  توسط پگاه  | 

... مي گفت هر يك از ما با يك قوطي كبريت در وجودمان متولد مي شويم اما خودمان قادر نيستيم كبريتها را روشن كنيم، ... به عنوان مثال اكسيژن از نفس كسي مي آيد كه دوستش داريم؛ شمع مي تواند هر نوع موسيقي، نوازش، كلام يا صدايي باشد كه يكي از چوب كبريتها را مشتعل كند. براي لحظه اي از فشار احساسات گيج مي شويم و گرماي مطبوعي وجودمان را در بر ميگيرد كه با مرور زمان فروكش مي كند، تا انفجار تازه اي جايگزين آن شود. هر آدمي بايد به اين كشف و شهود برسد كه چه عاملي آتش درونش را پيوسته شعله ور نگه مي دارد و از آنجا كه يكي از عوامل آتش را همان سوختي است كه به وجودمان مي رسد، انفجار تنها هنگامي ايجاد مي شود كه سوخت موجود باشد. خلاصه كلام ، آن آتش غذاي روح است. اگر كسي به موقع درنيابد كه چه چيزي آتش درون را شعله ور مي كند، قوطي كبريت وجودش نم بر مي دارد و هيچ يك از چوب كبريتهايش هيچ وقت روشن نمي شود...    لورا اسکوئیول- مثل آب برای شکلات

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 17:18  توسط پگاه  | 

انگار كه سوار تاب شدم هي ميرم جلو هي مي آم عقب... هيچ كدوم اگه اون يكي نباشه قشنگي نداره وقتي مي ري جلو دوست داري بياي عقب و بالعكس ... نمي دونم كجا رو دوست دارم اينجا رو يا اونجارو... گاهي اوقات اينجا خيلي بهم مي ريزم انگار هيچ كس نمي فهمه چي ميگم... بعضي وقتها هم كه اونجام واقعاً هيچ كس زبونم نمي فهمه... وقتي اونجام دلم براي اينجا تنگ مي شه و وقتي اينجام از اينجا بدم می آد و مي خواهم فرار كنم از دست همه... سخته اما ...

بهم ريختم نمي دونم اين تاب بازي كي تموم مي شه و آخرش چي مي شه... اما دوستم! دوست دارم هر جا باشم كه تو هم باهام باشي...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 19:28  توسط پگاه  |