تبليغاتX
:: دوستم! ::

:: دوستم! ::

هرکس دلش یه چیزی می خواست... یکی دلش پول می خواست... یکی سلامتی... یکی دلش می خواست پرواز کنه... یکی می خواست نفس عمیق بکشه... یکی ....

اما دوستم! اون فقط دلش می خواست زمینو بقل کنه و یک بار هم آسمونو ببوسه... فقط همین...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 21:45  توسط پگاه  | 

توی تاکسی نشسته بودم داشتم از پنجره بیرون نگاه می کردم... جلوی یک مغازه بزرگ یک پسر بچه که تو دستاش برگه های فال بود نشسته بود... خسته بود... بالای مغازه بزرگ نوشته بود "مسکن"... تا آخر راه به اون پسر بچه فکر می کردم... نفهمیدم کی رسیدم به مقصد...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:51  توسط پگاه  |