تبليغاتX
:: دوستم! ::

:: دوستم! ::

داشتن با هم دعوا مي كردن اما صداشون نمي اومد، آخه كرو لال بودن... به نگاهاشون توجه كردم ديدم هر وقت يكيشون مي خواست چيزي با اشاره دستاش بگه و خيلي هم عصباني هستش اون يكي حتما توي صورتش و به چشماي ديگري نگاه مي كنه... اما من يا شايدم تو دوستم توي دعوا به هم نگاه نمي كنيم حتي صورتمونو مي گيريم يه طرف ديگه و داد و بيداد مي كنيم... اونا توي دعوا هم به هم عاشقونه نگاه مي كردن...
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 12:36  توسط پگاه  | 

دنيام شده اين رنگي... سبز، قرمز، آبي، زرد... خيلي قشنگ... رنگاي پر رنگ و زنده... يك سري حس هاي جديد يك سري حس هاي قديمي كه خيلي ازم دور شده بودند... همه چيز هم عجيب شده هم مهيج ... گاهي مي ترسم ... گاهي دلو به دريا مي زنم... گاهي فكر مي كنم كه مي خواد چي بشه... جوابي نمي خواهم پيدا كنم فقط مي پرسم و بعدشم خودمو مي زنم به يك راه ديگه و بهش فكر نمي كنم... هرچي مي خواد بشه، بشه... من كه يادم نمي ره دوستم، دنيام اين رنگي شده...
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 19:44  توسط پگاه  |