نمي دونم چه حسي كه هر وقت مي خواهم برم پيشش و ازش خبر بگيرم مي ترسم... ترس كه نه اما يك حس عجيبي مي آد و جرأت نمي كنم برم پيشش و ازش باخبر بشم... از اون خيلي چيزا ياد گرفتم ... يك زماني كه واقعا هيچ كسي رو نداشتم همه كسم بود... همه دنيام بود... لحظه شماري مي كردم كه برم پيشش و ببينمش ... كنارش باشم و لمسش كنم... يك كاري كنم كه بيشتر توجهش به من باشه و بيشتر دوستم داشته باشه .... شايد عاشقش بودم... اما واقعا اولين كسي بود كه وقتي كنارش بودم حركت خون توي رگهام رو حس مي كردم، طوري كه داغ مي شدم...
دلم مي خواد برم كنارش بشينم و به حرفاش گوش بدم... به ساز زدنش ساعتها گوش كنم و...
اما نمي دونم چرا مي ترسم كه به ديدنش برم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 21:12  توسط پگاه
|
