تبليغاتX
:: دوستم! :: -

:: دوستم! ::

توی تاکسی نشسته بودم داشتم از پنجره بیرون نگاه می کردم... جلوی یک مغازه بزرگ یک پسر بچه که تو دستاش برگه های فال بود نشسته بود... خسته بود... بالای مغازه بزرگ نوشته بود "مسکن"... تا آخر راه به اون پسر بچه فکر می کردم... نفهمیدم کی رسیدم به مقصد...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:51  توسط پگاه  |